شبکه پویا
دیشب داشتم مطالب وبلاگ رو مرور میکردم.رسیدم به پست ادابازی که آیدین نمیگذاشت عکس قشنگ ازش بگیرم و اونجا که گفتم عکس آیدین رو برای شبکه پویا فرستادم .عکس مسافرت کیش بود.نمیدونم نشون بدن یا نه. اما روز تولد آیدین شبکه پویا عکسش رو نشون داد و گفت:« عزیزدردونه من آیدین نادری 5 ساله از شهرکرد» . خیلی جالب بود عکس زهرا رو که به ما خبر داد عکس بفرستیم نشون ندادن و عکس آیدین رو نشون داد.😉 اینم خاطره ای شد. ...
دوسالگیت مبارک قشنگم
20 آبان آوینا خانوم دو ساله شد. یه جشن تولد خودمونی خونه مادرجون گرفتیم. ان شاءالله به همه آرزوهای قشنگت برسی خوشگل مامان 🤗 😘 (کیک انتخاب آیدینه) چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی ...
کتاب داستان دست ساز
به مناسبت هفته کتابخوانی از مدرسه به آیدین گفتن که کتاب قصه دست ساز آماده کنه البته با کمک والدین.اما آیدین با داستانش کاری نداشت و فقط میخاست کاردستی و آدمک درست کنه.کلی با هم درمورد موضوع داستان بحث کردیم ولی بی نتیجه بود.آیدین فقط میگفت کاغذرنگی هارو بیار من کتاب درست کنم و درمورد اینکه باید یه داستانم باشه توجیه نبود.منم که دیدم وقت میگذره و شاید دیر بشه خودم موضوع رو انتخاب کردم. قصه آدم برفی.پرسیدم اسم پسر داستانت چی باشه و اون گفت اسم خودم باشه ،آیدین. البته درمورد قسمتهایی از داستانم با هم اختلاف نظر داشتیم 😅 مثلا آخر داستان که آدم برفی آب میشه من میگفتم تو رفتی به مادرت گفتی پس آدم برفی کو ؟کجا رفته؟،اما آیدین میگفت نه من...
عشق مامان
گل پسرم امروز این نقاشی رو از رو طرح دستمال کشیده فداش بشم .بعدم میگه این داستان من و زهراست.😉دختر و پسر همدیگه رو دیدن.بعد پسره قلب داد به دختره و یعنی دوستش داره.بعدم عروسی کردن. الهی فدات بشم پسر قشنگم ...
اولین شعر مدرسه
اولین شعری که آیدین یاد گرفته درمورد فصل پاییزه.مربی برامون داخل کانال مدرسه فرستاده تا باهاش کار کنم.منم هرجور میخوندم جور نمیشد. جروجروجر دوباره بارون میباره شروشروشر یه ناودون مشغول کاره قاروقاروقار کلاغا دسته به دسته باروباروبار تابستون بارشو بسته پروپروپر برگ و گل داره میریزه هووهووهو باد میگه فصل پاییزه تا اینکه فهمیدم آهنگ روش داره.وقتی با آهنگ میخونه دلم براش میره جیگر مامان.🤗 همش میگم آیدین دلم رو شاد کن.و اونم این شعر رو برام میخونه الهی قربونت برم. فیلمش رو گرفتم ولی نمیشه انگار بزارم وبلاگ.لطفا اگه کسی از دوستان میدونه چجور میشه فیلم بزاریم وبلاگ بگه .ممنون میشم. ...
تولد 5 سالگی
با 40 روز تاخیر خاطرات جشن تولد 5 سالگی آیدین جون رو مرور میکنیم.گل پسر مامان پنج سالش شده قربونش برم هدایای تولد آیدین که طبق معمول ماشین هستن.آیدین از ماشین سیر نمیشه. گل پسرم شب با هدیه هاش خوابید.میگفت میخام خواب ماشین ببینم.قربونت بشم😘 بابایی قول دوچرخه بهت داد و خرید.الهی 120 سالگیت رو جشن بگیری عزیز دل مامان ...
بوی ماه مهر
امسال پسر کوچولوی مامان به سن مدرسه رسید. مثل برق و باد گذشت.قربون قد و بالات پیش دبستانی مامان. الهی هر روز مدرسه ات پر از اتفاقای شاد باشه . چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی صبح 31شهریور 98 اولین روز مدرسه بود.بعد از 5 دقیقه که صدات زدم و ماساژت دادم بیدار شدی و دست و صورتت رو شستی.صبحانه آنچنانی نخوردی و منم برات گردو تر و انگور سیاه همراه با یه لقمه نان و پنیر و بیسکوییت گذاشتم داخل کیفت.با ذوق و شوق و کمک بابایی لباس فرم مدرسه رو پوشیدی و کفشهات رو پا کردی.از چندروز قبل که کفشهات رو خریدی خیلی ذوق داشتی که بپوشی و منم میگفتم فقط رو فرش بپوش تا برای مدرسه نو بمونه.انتخاب خودت بودن و دوستشون داشتی.وقتی برای خرید کفش رفتیم یه...
خونه مادربزرگ
بچه ها کلا خونه مادربزرگ رو خیلی دوست دارن.بنظرم بخاطر آزادی عمل بیشتر و محبت بیشتره. (البته مادر بزرگ داریم تامادربزرگ، میدونید که 😉 )آیدین و آوینا خانوم هم که مستثنا نیستن.اونجا که برن از شکلات و شیرینی سرشار میشن 😉 شیطنت و ریخت و پاش هایی که تو خونه مجاز نیستن اونجا انجام میدن.آخر شب هم از خستگی هلاک میشن و تو راه برگشت تو ماشین خوابشون میره.الهی مادربزرگ همیشه سالم و سلامت و سایه ش بالای سر ما مستدام و در خونه ش به روی ما باز باشه همیشه.الهی بعد از خالی کردن رختخوابها از کمد و ... فرستادم شون حیاط.اونجا شلنگ آب و آب بازی که دیگه نگو.همه جای حیاط و خودشون رو خیس کردن .حتی آیدین با شلنگ رو دیوارها آب می پاشید که آب از پنجره ه...
خاطرات شمال 98
سری قبل که رفتیم شمال خرداد 94 بود و آیدین 9 ماهه و چیزی از اون روزها یادش نمونده.امسال تابستون تصمیم گرفتیم عازم شمال بشیم و آویناخانم هم این سری همسفرمونه و 20 ماهشه.نمیدونم چیزی یادش بمونه یا نه.در ضمن اولین سفر طولانی بود که با ماشین خودمون میرفتیم.ممنون از بابایی که حدود 1500 کیلومتر ! رانندگی کرد.قبل رفتن من نگران بودم که نکنه تیرماه شمال خیلی گرم باشه و خوش نگذره ،ولی خداروشکر وقتی رسیدیم هوا عالی بود و بچه ها با خیال راحت کلی آب بازی کردن. ابتدای راهمون آزادراه قم کاشان بود که عجب بیابون گرم و خسته کننده ای بود. قرار شد برای شب جمکران بمونیم و فردا صبح به طرف تهران حرکت کنیم. برای اسکان یه اتاق گرفتیم که 12 ...













