مبارک
مامان جان امروز دو سال و نیم شدی به سلامتی . تو این روزهای شلوغی قبل عید و خونه تکونی و بازار رفتن ها بازم حواسم بهت هست و منتظر این روز بودم . الهی همه بچه ها زیر سایه پدر و مادرشون سالم و سرحال باشن ...
نویسنده :
مامانی
10:28
مدرسه !
یه شب آیدین ساک بچه رو از کمدش آورد و یه جوری دستاش رو کرد توش و بندشو از گردنش رد کرده بود و در هال رو باز کرده بود بره . وقتی ازش پرسیدم کجا میخای بری ؟ جواب داد : مدسه قربونت برم آخه مدرسه این وقت شب ؟ با این تیپ ؟ داخلم نمیومد و اصرار داشت برم مدسه . فدات بشم برای بزرگ شدن اینقدر عجله نکن . از این روزای شیرین و خوابیدن تا 11 صبح لذت ببر . مدرسه هم میری ان شاءالله ...
نویسنده :
مامانی
10:15
آیدین در گردو چینی
امسال من و آیدین و بابایی برای گردوچینی رفتیم باغ. آیدین یه دل سیر بازی کرد و کلی هم کمک کرد و گردوها رو جمع می کرد و تا مدتها یکی از قصه های شبانه قبل از خوابش داستان گردوچینی بود ...
نویسنده :
مامانی
10:05
کمد لباس
یه بار به آیدین گفتم برو فلان لباستو از کشوی کمد بیار . یه مدت گذشت و ازش خبری نشد . وقتی رفتم اتاقش این صحنه رو دیدم! حالا دیگه داخل کمد رفتن برای آیدین شده یه تفریح . مثل بچگی های خاله مریم که میرفت داخل گنجه و خاله بازی میکرد.یادش بخیر خونه های قدیم و گنجه و خاله بازی و روزهای شاد ... ...
نویسنده :
مامانی
8:50
پمپ بنزین آیدین
یه سیم تلفن سوکت دار کنار دیوار رها بود که متوجه شدم آیدین با ماشیناش رفته پشت در و مشغوله . پرسیدم چکار میکنی مامان ؟ گفت دارم ماشیناما بنزین میزنم قربون خلاقیتت مادر ...
نویسنده :
مامانی
8:30
انار
آیدین هم مثل باباش عاشق اناره و پاییز امسال یه دل سیر انار خورد. نوش جونت مامانی ...
نویسنده :
مامانی
8:29
آیدین در آتلیه
این عکسها رو بابایی گرفته. وقتی عکسهاش آماده شد براتون میگذارم ... ...
نویسنده :
مامانی
15:08
سلام دوباره
سلام با عرض پوزش از همه عزیزانی که وبلاگ آیدین رو دنبال میکردن ، کلی مطلب براتون دارم که قول میدم همه رو براتون بزارم . تو این مدت اتفاقات جالبی رخ داده منتها چون من دسترسی به کامپیوتر نداشتم موفق به ثبتشون تو وبلاگ آیدین نشدم . تاخیر 3 ماهه من رو ببخشید ...
نویسنده :
مامانی
21:14












